تبليغاتX
salvage
چند روزی است که همه اش یاد قصه ای از کلیله و دمنه می افتم.این حکایت را خیلی دوست دارم ؛دوست داشتم شما هم آن را بخوانید.متنی که می خوانید توسط "حسین معلم" بازنویسی شده.

 

چند سالی در جنگل باران نباریده بود و درختان پژمرده بودند.حیوانات جنگل دورهم جمع شدند تا علت ان را یافته و برطرف نمایند.هر یک از حیوانات چیزی گفت،تا سرانجام به این نتیجه رسیدند که گناه یکی از حیوانات باعث خشکسالی شده است!آنگاه در صدد یافتن گناهکار برآمدند. ابتدا از شیر پرسیدند:

- آیا شما گناهی مرتکب شده اید؟!

شیر بادی به غبغب انداخت و گفت :

- من بارها در این جنگل به حیوانات ضعیف تر از خود حمله کرده ام وچند تایی از آنها را خورده ام!

همه با هم گفتند:

- اینکه گناه نیست بلکه حق شما بوده است و هیچ اشکالی ندارد!

بعد از گرگ پرسیدند :

- آیا شما گناهی مرتکب شده اید؟!

گرگ هم سرش را بالا گرفت و گفت:

- من هم چندین بار  به حیوانات ضعیف تر ازخود حمله کرده ام و چند تایی را یک لقمه کرده ام!

باز هم،همه گفتند:

- اینکه گناه نیست بلکه حق شما بوده است و هیچ اشکالی ندارد!

سرانجام نوبت به گوسفند رسید.از گوسفند پرسیدند :

- آیا شما گناهی مرتکب شده اید؟!

گوسفند جواب داد :

- خیر ، فقط یک  بار به جهت سرگرمی روی چمن های جنگل غلتی زدم و چند لحظه ای دراز کشیدم.

همه گفتند :

- پس گناهکار واقعی شناخته شد!

او را گرفتند و به مجازات شدید رساندند تا بلکه خشکسالی به پایان برسد!   


+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 19:4
توسط مانا مداح موضوع: |
این داستان را دوست و همکلاسی خوبم  مهران سبزقبایی برای جشنواره دفاع مقدس فرستاد و دوم شد.داوران بخش داستان حبیب احمدزاده،دکتر علی صالحی و مریم دلباری بودند.در بخش داستان های مینی مال این داستان بیش از دیگر داستان ها به دلم نشست.

 

یک جورایی خیلی خوشحال بود که جنگ شده و همسایه ها فرار کرده اند؛شهر زیر باران توپ بود وبه جز صداهای انفجار هیچ صدایی شنیده نمیشد.

علی به فکر انتقام بود! انتقام توپ هایی که آقای سلطانی از او پاره کرده بود.توپش را روبه روی خانه سلطانی کاشت و با آخرین قدرت به توپ ضربه زد! شهر زیر توپ بود.  


+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 14:10
توسط مانا مداح موضوع: |
صبح که بیدار شدم دیدم مخمل رفته بدون خبر.توی حیاط چند بار صداش زدم اما خبری ازش نشد ؛ فقط ابریشم دور پاهایم می چرخید و پوزه اش را به پاچه ام می مالید.سابقه نداشت که بیرون برود.دیشب و پریشب خودم بیرون گذاشتمشان تا سوسول بار نیایند و یاد بگیرند از حقشان دفاع کنند و به هر کسی اعتماد نکنند.اما بعد از یک ساعت خودشان می اومدن پشت در حیاط و میو میوی ملتمسانه ای می کردن تا در را براشون باز کنم.شب دوم هم یه گربه حنایی بزرگ که بچه ای همسن و سال مخمل و ابریشم داره بهشون حمله کرده بود؛ساعت ۲ شب همه قفل های در را باز کردم تا بیایند داخل وگربه حنایی را پیشت کردم.مخمل حسابی دمش پف کرده بود و بالا نگهش داشته بود،ابریشم هم ترسیده بود.

مخمل را بیشتر دوست داشتم،باهوش بود و شیطون.تازه یاد گرفته بود در حال را باز کند بیاید تو.اما همه ابریشم را دوست داشتند چون خوشگل بود و لوس ، شیطونی هم نمی کرد.اصلا هوش به چه دردی می خوره؟همه دوست دارن مطیع واحمق و خوشگل باشی ، همین.

از همان روز اولی که آوردمشان همه گفتن سفیده(ابریشم) رو نگه داریم ببریه (مخمل) رو بندازیم بیرون وقتی بزرگ شد.آخه خیلی کوچیک بودن هنوز چشمهاشون کامل باز نشده بود با سرنگ بهشون شیر میدادم.وقتی همکار تازه به دوران رسیده ما ماشینش رو از حیاط اداره برد بیرون ؛ اون یکی همکارم که در رو براش باز کرده بود اومد تو و گفت: عامو کی به ئی گواهینامه داده؟!شوهرش چه جوری میذارش پشت فرمون بشینه؟یه بار میخواد بکوبه به در یه بار میخواد منو له کنه یه بار میره رو جدول ،حالا هم نزدیک بود بچه گربه ها رو له کنه...

پریدم وسط حرفش که مگه بچه گربه داریم؟و با شوق رفتم سراغشان.بعد زنگ زدم خونه داداشم با سبد اومد و بردشون خونه.همکارم گفت:خدا خیرت بده حالا ئی دفعه مو بودم دفعه دیگه حتما لهشون می کرد! همه خندیدیم و همه نگاه معنی داری به من کردند.می دونستن تا با داداشم نامزد کرده بهش گفته بهم پول بده برم کلاس رانندگی بابام نداره.و بعد پول این رو بده پول اون رو بده...بعد هم که به دلایلی که نمی تونم بگم(!) وقتی نامزدی بهم خورد بعد از چند هفته قایم باشک بازی و خاموش کردن تلفن هاشون فقط انگشتر و دستبند رو پس دادن و پول ها رو گفتن : می خواستی خرج نکنی!

مخمل هنوز برنگشته،ابریشم داره توی حیاط ناله میکنه و به آسمون نگاه میکنه.دلم گرفته ،می ترسم ماشین زده باشه بهش یا این بچه های بامزه گرفته باشنش و دمش یا گوشش رو بریده باشن . . .

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 0:1
توسط مانا مداح موضوع: |

نگاهی به داستان ((آقارنگی و گربه ناقلا یا این جوری بود که اون جوری شد))

نوشته فرهاد حسن زاده

تصویرگر: علی خدایی

مخاطبان داستان:گروه سنی ج(چهارم و پنجم دبستان)

 

روایتی متفاوت

 

 

فعال سازی و جلب مشارکت مخاطب یکی از مهمترین ویژگی های داستان کودک است.ذهن کودک همواره باید پویا باشد و به سوی خلاقیت پیش برود.روایت ها و قصه های تکراری از پویایی ذهن کودک می کاهد  و کم کم او را به مخاطبی مصرف کننده تبدیل می کند.

در داستان ((آقا رنگی و گربه ناقلا یا این جوری بود که اون جوری شد)) نویسنده سعی کرده است روایتی نسبتا متفاوت ارائه کند.او در همان ابتدا با آوردن عنوان ((اول،اخطار)) ذهن مخاطب را درگیر می کند و پس ازآن با گفتن ((آهای بچه ها مواظب باشید!گربه ای از نقاشی یک نقاش فرار کرده!)) کنجکاوی کودک را برمی انگیزد و با آوردن عنوان دوم کودک را کنجکاوتر و آماده خواندن داستان می کند: (( دوم ، هشدار))

کودک با خواندن همان چند سطر اول با لحن طنزآلود راوی مواجه می شود : (( شایدهمان گربه از صفحه های همین کتاب بیرون آمد و در یک چشم بر هم زدن تو را خورد؛البته اگر موش باشی!هستی؟))

نویسنده با لحن طنز خود و با برانگیخته کردن حس کنجکاوی مخاطب از همان ابتدا، لذتی را از خواندن داستان در کودک ایجاد می کند. آری ، عنصر لذت که در بسیاری از داستان های کودک فراموش شده است. اف.جی.هاروی دارتون می گوید : (( من اعتقاد دارم که آثار ادبی کودکان لذتی خودبه خودی را به کودکان منتقل می کنند ، نه آنکه از همان آغاز بخواهند آنها را تعلیم دهند یا فقط در پی آن باشند که کودکان را خوب بار بیاورند و به نفع بزرگسالان آرام نگه دارند.)) (مقدمه بر ادبیات کودک:بحثی در شناخت مفهوم دوره کودکی/حمیدرضا شاه آبادی فراهانی-تهران:کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ، 1382 فصل اول صفحه 27)

نویسنده به طور مستقیم با مخاطب صحبت می کند و سعی دارد خود را به او نزدیک کند.پس از ان زمینه چینی که نویسنده به وسیله ((اخطار)) و ((هشدار)) انجام می دهد داستان را شروع میکند : (( مثل همیشه یکی بود و یکی نبود غیر ازخدا هیچ کس نبود))

نویسنده با گفتن این جمله تکراری بودن و کلیشه ای بودن قصه ها و نوع روایت ها را نشان می دهد.اما کمی پس ار آن خودش سعی می کند تا این ساختار را بشکند. ((آقا رنگی تنهای تنها بود و در این دنیای بزرگ هیچ کس را نداشت)) و ناگهان بچه موشی از توی تصویر تصحیح میکند که : ((پس ما اینجا چه کاره ایم؟))

این شیوه روایت برای کودکان جذاب و جالب است.نویسنده ((خدای داستان )) نیست.گاهی فراموش می کند و بچه موش به او یادآوری می کند و یا حرف هایش را تکمیل و تصحیح می کند. این موش که ((بچه)) است ، جدی گرفته می شود و راوی به او اجازه اظهار نظر می دهد.کودکان همیشه دوست دارند که در دنیای بزرگترها نقش داشته باشند و در کارها سهیم باشند و جدی گرفته شوند.((بعضی ها ما بچه ها را دست کم می گیرند)) این جمله ای از بچه موش است که در اواخر داستان گفته می شود ، جایی که بچه موش متوجه می شود گربه نقاشی قلب ندارد.

این بچه موش با مشارکت در روایت قصه و با ذکاوتی که از خود نشان می دهد ، لذت بیشتری به مخاطب خود می دهد. همان گونه که این بچه موش در روایت قصه سهیم است ، کودک مخاطب هم مشارکت می کند.نویسنده با نگفتن ماهرانه بعضی چیزها و نشان دادن آنها در نقاشی یا جمله بعد،ذهن کودک را فعال و جستجوگر می کند.مثلا نویسنده در متن می گوید ((آقا رنگی گربه را برگرداند توی نقاشی))اما نمی گوید که برای گربه قفس کشید و آن را توی قفس کرد.ولی ما در تصویر می بینیم که گربه در قفس توی نقاشی زندانی شده است. و یا در ابتدای داستان نویسنده میگوید : (( راستی چی شد که آقا رنگی تصمیم گرفت گربه بکشد؟)) و بعد نویسنده به جای آنکه یک توضیح تکراری و مستقیم بدهد ، در تصویر نشان داده می شود که آقا رنگی خواب یک گربه دیده است و بچه موش می گوید (( عجب خوابی!)) و در صفحه بعد نویسنده در یک خط می گوید :((صبح روز بعد آقارنگی تصمیم گرفت گربه خوابش را نقاشی کند)) در این کار هم ایجاز دیده می شود و هم ذهن کودک فعال می شود.

در قسمت های دیگر هم راوی از بچه ها می خواهد تا آنها هم همکاری کنند؛ دو بازی ساده که هم سرگرم کننده و جالب است و هم به داستان مربوط است و کودک را وارد داستان می کند.در انتها هم موش قصه از بچه ها می خواهد تا آنها هم بیکار ننشینند و برای گربه قلب بکشند. 

در پایان، نویسنده به طرز زیبایی از این تکنیک ((نگفتن)) استفاده می کند و داستان را با قدرت به پایان می برد.وقتی که گربه دارای قلب می شود و با موش ها دوست می شود،نقاش(آقا رنگی) این بار خواب یک سگ را می بیند و داستان به پایان می رسد اما داستان دیگری در ذهن کودک شروع می شود و شکل می گیرد.نویسنده در متن نمی گوید که این بار آقا رنگی خواب یک سگ را دیده اما در تصویر کتاب نشان داده می شود. 

می توان گفت که توجه داشتن به نیازهای روحی کودکان و عنصر لذت در داستان و داشتن خلاقیت در شیوه روایت ، نکته مهمی است که باعث می شود کودکان بیشتر به مطالعه علاقه مند شوند و ذهنشان خلاق تر و پویاتر شود. اگر کودک در همان ابتدا احساس کند که نویسنده قصد پیام دادن دارد و یا می خواهد او را نصیحت کند ، داستان را ادامه نخواهد داد و شاید تمایلش به خواندن دیگر کتاب ها هم کمتر شود.     


+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:34
توسط مانا مداح موضوع: |

تنها بود و تنها رفت.می خواست کمبودها و سختی های کودکی هایش را با نوشتن قصه و بازنویسی متون کهن برای بچه ها جبران کند.بی ادعا بود.مهدی آذریزدی خالق قصه های کودکی هایم بود.اولین کتابی که خواندم کتاب او بود.تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم.آرزوی دیدنش را داشتم.خدا را شکر که زمستان ۸۵ دیدمش در مراسم بزرگداشتش.اما امروز عفونت ریه از پای درآوردش.عاشقش هستم ، مدیونش هستم.

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

باربربست و به گردش نرسیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت


+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 22:14
توسط مانا مداح موضوع: |

یادش به خیر ترم آخر که کاوش و حفاری داشتیم تو تپه سنجر . . .

چه روزگاری بود ، چقدر دلم تنگ شده برای کاوش.شب ها خواب می بینم که با استاد و بچه ها داریم حفاری می کنیم.

یاد استاد و همه بچه ها به خیر.یاد تپه سنجر هم که شب ها به خوابم میاد به خیر!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 23:58
توسط مانا مداح موضوع: |

روز تیر از ماه تیر برابر با جشن تیرگان است.تیر در اوستا ((تیشتریه)) و در پهلوی ((تشتر)) نامیده می شود.این ستاره نام ایزدی است که به باریدن باران  کمک می کند.دو روایت در مورد چگونگی پیدایش  جشن تیرگان وجود دارد:

گروهی این جشن را یادگار پیروزی ایرانیان بر تورانیان می دانند. در زمان پادشاهی منوچهر ، سپاه افراسیاب که بخش بزرگی از سرزمین ایران را اشغال کرده بود ، قرار آشتی را براین گذاشت که از سوی سپاه ایران تیری رها شود و هر کجا که بر زمین نشست مرز ایران وتوران باشد.آرش جوان ، قهرمان ایرانی ، با تمام توان تیری را رها ساخت و در کنار رود جیحون بر درختی نشست و مرز ایران وتوران مشخص شد.

روایت دوم مربوط به دوران ساسانیان و پادشاهی فیروز است.هفت سال در ایران خشکسالی بود.در چنین روزی مردم به بیابان آمدند و با نیایش خود از پروردگار آرزوی باریدن باران را کردند.پس از آن بارشباران آغاز شد و ایران از خشکسالی رهایی یافت.

دلیل دیگر برگزاری جشن تیرگان این است که در ایران باستان هر گاه نام روز و ماه یکی می شد، آن روز را جشن می گرفتند.

این جشن در میان مردم قدیم دوره ای ده روزه داشت و از ((تیرروز)) در تیرماه ،روز سیزدهم تیر، شروع و در ((باد ایزد)) یعنی روز بیست و دوم تیرماه پایان می گرفت.

زرتشتیان تیرگان را ((تیر وجشن )) می نامند و برایش اهمیت فراوانی قایل اند.لباس وپوشاک نو می پوشند و نقل و شیرینی ومیوه و خوراکی های سنتی و ویژه می پزند.پیش از این روز خانه را پاکیزه نموده و بامدادان شست و شو می کنند و خواندن دو نیایش ((خورشید نیایش )) و((مهر نیایش )) از اوستا را بسیار نیکومی دانند.شاید تیرو جشن یکی از شادترین جشن های کهن ایانی بوده باشد.در این جشن بیش از همه بچه ها بهره می بردند.با تارهای نخی و رنگی که به مچ می بستند در کوچه ها وخانه ها و بام ها می دویدند ،ترانه می خواندند و کنارنهرها و جوی ها و  تالاب ها به هم آب می پاشیدند و یا به آب می پریدند.

از مهم ترین چیزهایی که در این جشن تدارک می دیدند ، بندی بود از تارهای هفت رنگ ابریشم یا نخ که با رشته ای از سیم زرین می بافتند.این بند را ((تیرو باد)) می نامیدند . در این روز کله قند رادر کاغدهای سبزرنگ بسته بندی کرده و دور آن را با ((تیروباد)) می بستند و به خانه تازه عروسان پیش کش می فرستادند.از روزهای پیش ازجشن ، تیروباد در همه خانه ها مهیا می شد.بامداد روز جشن از کوچک و بزرگ –به ویژه کودکان- این بند را به مچ دست یا به دکمه لباس و جایی از پوشاک می بستند.

این بند را تا پایان جشن یعنی ((بادروز)) با خود داشتند.آن گاه در روز مذکور به دشت یا بام خانه رفته ، بند را باز کرده و با فریاد و بانگ شادمانی به باد می سپردند.

این کردار اشاره ای به عمل آرش کمانگیر دارد که تیر را رها کرد و مرز ایران زمین معین شد.جنگ و ستیزی طولانی پایان یافت وبه فرمان خدا ، باد یا ایزد باد ، تیر را به آن مسافت دور برد . به همین جهت بر آن تمثیل این رسم انجام می شد که باد آن بند را به یاد حادثه مذکور به دورها می برد.به همین جهت است که مبدأ جشن را ((تیرروز)) و پایان آن را ((باد روز)) قرار داده اند . بر این اندیشه که تیر در روز باد ، پس از ده روز از حرکت ایستاد.

از دیگر آداب این جشن فال کوزه است.مقدمه فال کوزه در روز دوازدهم برگزار می شود .به این طریق که درمجلسی که از پیش کسانی در آن دعوت شده اند ، دختر نابالغی کوزه ای خالی یا پر از آب را دور مجلس می گرداند وهر کس به نیتی که دارد چیزی در آن می اندازد و سپس کوزه را در جایی می نهند که زیر درخت باشد و پارچه سبزی روی کوزه می کشند و آیینه ای روی آن می گذارند. آن گاه عصر روز تیروجشن همان دختر مراسم تطهیر انجام داده و کوزه را برداشته و باج می گیرد.یعنی ساکت و خاموش می ماند و سرگذر یا محله می نشیند.مهمانان روز پیش که هر یک با نیتی چیزی در کوزه افکنده بودند می آیند.هر کس شعری می خواند و دختر دست در کوزه کرده و چیزی بیرون می آورد.صاحب آن شئ نیت خود را با شعری که خوانده شده می سنجد و جواب نیت خود را می گیرد.

   

این جشن را در تیرگان 85 برای بچه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آبادان و خرمشهر برگزار کردم که با استقبال بسیار بچه ها روبه رو شدم.این برنامه شامل مراسم آب پاشی ، شاهنامه خوانی(نبرد رستم و اسفندیار) ، به باد سپردن تیرو باد، قصه گویی (قصه آرش کمانگیر) بود.همچنین در قسمتی از برنامه بچه ها به خوانش آثار ادبی خود پرداختند. یادش به خیر چه دل و دماغی داشتم!


+ نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 23:10
توسط مانا مداح موضوع: |

در کوچه سار شب


در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)


+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 13:54
توسط مانا مداح موضوع: |

بدرقه

از مجموعه داستان همایش کشوری داستان نفت)

 

صدای کشدار ترمز بس 83 به خود می آوردم.از توی ایستگاه بلند می شوم.پله های بس رابالا می روم و می نشینم کنار پنجره. عرق پشت لبم را با دست پاک می کنم .چه خوب که موهایم را دم اسبی بسته ام وگرنه گردنم عرق می کرد و موهایم وز می شد .  صندلی های آخر خالی هستند.صدای پچ پچ زنها کلافه ام می کند.برخلاف همیشه ، امروز زنبیل همراه هیچ کدامشان نیست.زنی دوان دوان می آید و سرک می کشد توی بس:

-          مرکز شهر میری دیگه؟

زن ها ساکت می شوند و نگاهش می کنند.بعد از چند لحظه دوباره صدای همهمه شان بلند می شود.

بس که راه می افتد هوای مرطوب و خنک شط تنم را می لرزاند و موهای دستم سیخ می شود .خورشید مستقیم به اروند می تابد.چشم هایم را تنگ می کنم و رویم را برمی گردانم سمت مین گیت .چشم می گردانم بین دوچرخه سوارها و بیلرسوت پوش های سپرتاس به دست که از مین گیت می آیند بیرون . اگر آقام بود هیکل چهار شانه و قد بلندش از وسط این همه آدم قابل تشخیص بود.از مین گیت پالایشگاه تا خانه پیاده می آید. راهی نیست که. وقتی می آید و من را می بیند که سربرده ام توی کتاب ، کنارم می نشیند و با دستهای بزرگش موهایم را می ریزد به هم.بعد لپم را با سر و صدا می بوسد و می پرسد :

-          امروز شعر حفظ نکردی؟

کتابم را می بندم و شعر را برایش می خوانم.زیور با دست های سفید و تپلش چین های دامنش ر مرتب می کند و زیر لب می خندد.مادر صدایش یکی شده با شرشر آب :

-          چای یا شام؟

 این چند روزی که نیست شعر حفظ نمی کنم.مادر کتابها را جمع کرده.می ترسد کتاب ها دردسر آقام را بیشتر کند.شعرهایی را که حفظ هستم بلند توی خانه می خوانم.مادر دندان های درشت وسفیدش را به هم می فشارد :

-          بس کن دختر ؛ آقات که اعتصاب کرد بسه برامون.امتحان ها نزدیکه ، معلمتون گفت درسهای کلاس هشتم سخته.

موهایش می ریزد توی پیشانی بلندش. سیب زمینی را از دستش می گیرم و شروع می کنم به پوست گرفتن . نگاهش می کنم و زیر لب می گویم:

-          بالاخره که ملی شد.

مادر سر پیاز را می کند .اشکش درمی آید.

-          فعلا که آقات . . .  

آه پرصدایی می کشد .سیب زمینی ها را به شکل مربع های ریز خرد می کنم.

زیور یک دسته از موهایش را دور انگشت اشاره می پیچاند و زل می زند به چشم های مشکی و درشت مادر که پر آب شده .بعد رو می کند به من:

-          انگلیسیها رفتن؟

 بس می ایستد سر خاقانی.زنها پیاده می شوند.بقیه راه را باید پیاده بروم. موج جمعیت مرا با خود می برد.زن ها را هم.نمی توانم نفس بکشم.زن ها کل می کشند و دست می زنند.از اسکله صدای نی انبان می آید.این طور نمی رسم به اسکله .باید از راه دیگری بروم.میان جمعیت احاطه شده ام. سعی می کنم با آرنجم راه باز کنم.زنی عبا به سر کنار می رود. پایم می رود روی صندل های زنانه و مردانه و از جمعیت خارج می شوم.

تمام پهلوی را می دوم.طلافروش ها را رد می کنم.سینه ام می سوزد و دندان هایم انگار که می خواهند از جا کنده شوند.می ایستم.فکر می کنم چند طول استخر را باید بروم تا برسم.مادر میگوید : این قدر نرو استخر ، ببین چقدر سوختی ، عین لولو شدی. تابستون چه جوری ببرمتون سفر؟ بهمون می خندن.

زیور لیوان چای در دست  گرفته ، انگشت کوچکش را بالا نگه داشته و می خندد:

-          سیاه سوخته یه فکری به حال خودت بکن . من شوهر می کنم اما تو می مونی ، هی بشین کتاب بخون و استخر برو.

دوباره می دوم .چیزی نمانده تا آخر پهلوی . صدای نی انبان و هلهله نزدیکتر وشرجی بیشتر می شود.عرق از روی مهره های کمرم سر می خورد پایین.کشتی را می بینم.نزدیک می شوم به جمعیت.نمی توانم بروم جلو. چند نفری را کنار می  زنم.نزدیکتر می شوم به شط.کشتی را خوب می بینم.آب مد است.مسافران سوار می شوند و به سختی چمدان هایشان را بالا می برند. روی عرشه می ایستند و به جمعیت خیره می شوند.کنار دستی ام فریاد می زند:

-          انگلیسی ها هم گریه می کنن؟نگاه کن روی عرشه . . .

صدایش قاطی می شود با بوق کشتی.مسافران روی عرشه دست تکان میدهند و با دستمال چشم هایشان را پاک می کنند.هلهله جمعیت بلندتر و بیشتر می شود.کشتی دور می شود.

بوی ماهی و شط قاطی شده با بوی نفت.موهایم را باز می کنم و انگشت هایم را فرو می برم تویشان.جمعشان می کنم بالا و محکم می بندمشان.از توی خاقانی برمی گردم . سر خیابان می نشینم روی سکوی مغازه ای و خیره می شوم به شعله های پالایشگاه که سر برده اند توی آسمان.بس 83 ترمز میکند سر خاقانی.

 


+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 22:41
توسط مانا مداح موضوع: |

 

عروسک با سر نوشابه:

این عروسک در زمان های قدیم با تکه های دورریختنی چوب و پارچه ساخته می شد.بعدها با آمدن نوشابه به ایران،از سر بطری نوشابه برای صورت عروسک استفاده می کردند.

این عروسک نام خاصی نداشت اما معمولا از نام های ((خاتون))،((بی بی))،((خانم)) برای نامیدن این عروسک استفاده می شد.

خاتون به معنای بانو ، کدبانو و زن بزرگ منش است.بی بی نیز به معنای کدبانو و زن نیکوست و همچنین معنای مادربزرگ را می رساند. از این نام ها چنین برداشت می شود که این عروسک بیانگر شخصیتی اصیل و با فرهنگ است که آداب و رسوم را به خوبی بلد است، لباس های مناسب می پوشد و به خوبی صحبت می کند.این عروسک علاوه بر آبادان در شیراز و روستاهای اطراف آن نیز ساخته می شد.

این عروسک نماینده یک زن ایرانی است.کودکان آیین هایی مانند : عروسی ، مهمانی ،دید و بازدید و مراسم نوروز و... را با آن اجرا می کردند.بچه ها معمولا در قالب شخصیت های عروسک به مهمان نوازی و خانه داری مشغول می شدند و فی البداهه داستانی می ساختند.گاهی اوقات که عروسک لاغر یا زشت از آب در می آمد ، کودکی که عروسک را تکان می داد این شعر را هم می خواند:

یک زنی دارم آقایون

لاغره مثل نی قلیون

اصلا نداره دندون

تو دهنش آدامسه

سر روده ش درازه

ننه ش پای جهازش

هی می زنه قه قه قه

نحوه ی ساخت : ابتدا دو تکه چوب را به صورت چلیپا و به وسیله نخ به یکدیگر وصل می کردند.سپس تشتک نوشابه را که به عنوان صورت استفاده می شده است را با پارچه ای سفید می پوشاندند.ابعاد این پارچه را به گونه ای انتخاب می کردند که علاوه بر اینکه تشتک را می پوشاند، از بالا تا وسط چلیپا را نیز بپوشاند.ادامه پارچه را به وسیله نخ در بالا و پایین چلیپا متصل و محکم می کردند.سپس با تکه های پارچه چوب را کاملا می پوشاندند تا بدن عروسک حالت گوشتی پیدا کند و پر به نظر برسد.صورت عروسک را نقاشی کرده و برای آن مو می گذاشتند.در انتها با تکه های پارچه برای عروسک لباس های ساده ومعمولی و یا لباس های محلی می دوختند و بر تن آن می پوشاندند.همان طور که در پیش گفته شد،این لباس ها معمولا تلفیقی از لباس های اقوام مختلف بودند.این عروسک حتما چارقد داشت.برای اینکه گره های پارچه در پشت سرش (تشتک نوشابه)مشخص نباشد و همچنین سر عروسک پرتر به نظر آید.و دیگر اینکه سنت حجاب را که مادرانشان و همه زنان به آن پایبند بودند را تقلید می کردند و به بیانی دیگر پوشش بزرگترها را الگوی خود قرار می دادند.

در دست برخی از این عروسک ها دستمال های رنگین جهت اجرای مراسم ((دستمال بازی)) قرار می دادند.

 

نحوه ی بازی با عروسک : کودکان دور هم جمع می شدند و عروسک هایشان را می آوردند به هر کدام شخصیتی یا نقشی می دادند .آنها قسمت پایین چلیپا را از زیر لباس عروسک در دست می گرفتند و آنها را حرکت می دادند.در حقیقت کودکان مانند نویسندگان ، کارگردانان و یا بازیگرانی بودند که در پشت عروسک ها قرار می گرفتند و نمایشی را اجرا می کردند بی آنکه خود بدانند که نمایش اجرا می کنند و یا کارگردان هستند!موضوع این نمایش ها اتفاقات روزمره و مسائل اجتماعی بود که بیشتر از دنیای بزرگترها الگو می گرفتند مانند :مهمانی رفتن،ازدواج کردن ،خرید کردن و بازار رفتن،خانه داری کردن،مراسم نوروز و... و تمام عواطف انسانی مانند گریه ،خنده،خشم،ترس و... در آنها نمایان بود. در واقع کودکان به نوعی برای زندگی آینده تمرین می کردند.


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 23:39
توسط مانا مداح موضوع: |

salvage

مانا مداح

salvage

http://salvage.blogfa.com

salvage

salvage

salvage

می توان با هر فشار هرزه ی دستی،بی سبب فریاد کرد و گفت:آه!من بسیار خوشبختم

salvage

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog